کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

730

یک بسته شش تایی آب گرفتم برای چاییِ سَرِکار. رفتم سمت محل کارم. حدود ساعت دوازده رسیدم. همه درها قفل بود. رفتم سمت حراست. در آنجا هم قفل بود. کلید در پایین را نداشتم. نیم ساعتی آن اطراف چرخیدم. هر لحظه که می گذشت آب های سنگین تر می شدند. گفتم، نکند جمعه هست هنوز...

آب بدست راه افتادم سمت مترو که برگردم خانه. دمِ ورودی مترو دیدم بلیط ندارم! خانه که دور نبود. پیاده راه افتادم. وقتی رسیدم در ورودی باز بود. رفتم طبقه اول، کلید توی قفل نمی رفت. آب را گذاشتم زمین. دوباره تلاش کردم. باز هم نمی رفت. در را هُل دادم، بی تأثیر. کلید لعنتی! لگد زدم به در که یک آقایی بازش کرد!!

گفت:‌ شما؟‌ گفتم کلیدم در را باز نمی کند! ولی، توی خانه من چه کار می کنید؟ خندید!! گفت من یکسالی است که اینجا هستم. حالا چایی می خورید؟‌ گفتم بله. آبش را خودم دارم. دست ام را آوردم بالا، شش تا آب را نشان اش دادم. خندید! از سر راه رفت کنار.

از پنجره اتاق ام بیرون را دیدم! حیاط خلوتِ صاحبخانه، همیشه پُر بود از آشغال. شب های بارانی، قطره ها که می ریخت روی آن همه پلاستیک، صداش را دوست تر داشتم. خندیدم!! چایی را که خوردم، باهاش دست دادم. شش تا آب را جا گذاشتم کنار جاکفشی و رفتم بیرون. سر خیابان، احمد را دیدم. شاگرد بقال. بم گفت: آقا دلم برات تنگ شده! توی این یه سالی که رفتین، هیشکی ساعت یازده شب آب نخریده اَزَمون...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر