خوان هشتم، یک صحنه سازی تمام و کمال بود. کدام عقل سلیمی قبول می کند پهلوان هفت خوان، پهوانِ پهلوانان، تهمتن گُرد سجستانی، اینجوری، توی یک چاه، بدست یک ناچیزنابرادر، مُفت مُفت بمیرد. واضح است که ممکن نیست. صحنه سازیِ چیره دستانهِ زال است، به پیشنهاد سیمرغ، برای پسرش. رُستمی که خسته است از سلحشوری. می خواهد مَردی عادی باشد، که هفت خوان را نباید طی کند، برای هوسِ کاووسشاه. که پسرش را نباید بکشد، برای کینه افراسیاب. که دنبال بیژن توی همه چاه های جهان را نباید بگردد. رُستمی که می خواهد صبح به صبح نان بربری بخرد، ببرد پای سفره صبحانه که تهمینه چیده. که می خواهد زال را ببرد جمعه عصرها پارک شهر. که می خواهد برای مادرش رودابه سوزن نخ کند. این همه را اما، هزینه ای است: *رخش.* تا سوار رخش باشی، سلحشوری را نهادن نتوانی. روشن تر از آفتاب است که رخش، آن طاق عزیز، آن تایِ بی همتا، بی درنگ این آخرین خواهش تهمتن را پذیرفت.
برای هر دلاوری، هر سلحشوری، هر پهلوانی، روزی می رسد که خسته می شود. می خواهد گرز و شمشیرش را بیاویزد توی زیرزمین، تا ابد. می خواهد ببر بیان را برای همیشه بگذارد توی کمد، لای نفتالین ها. می خواهد توی کلاهخودش شمعدانی بکارد، لب حوض. می خواهد لبخند بزند، به همه. خوب که نگاه کنید، رُستم های شهر را می بینید. با لبخندشان برای همه. و غمِ تهِ چشم هاشان. غمِ رخش. که ناچار است. سلحشور بودن و سلحشوری را نهادن، یک هزینه دارد: *رخش.*
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر