کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

765

مضحک است لاجرم. مثل همه واقعیت ها. آب پرتقال توی گلوی ام را می سوزاند. مرد همسایه طبقه اول هیچ اژدهایی توی زیرزمین نگه نمی دارد دیگر. دوچرخه ای که نداشته ام هرگز، هم هیچ تورنادور نیست. همسایه روبرویی هیچ دخترک جوانی را نمی کشد هر آخر هفته. پیرزن موقرمز جادوگر نیست، فقط با گربه اش ور می رود. قصاب سرکوچه هیچ گوشت پسربچه نمی فروشد. باور می کنید؟ همه ش گوشت گاو و گوسفند است. مضحک است. مثل همه واقعیت های این شب ها. این شب که آب پرتقال گلویم را می سوزاند. توی گلویم را می سوزاند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر