کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

1544

یه روز یکی بود که یه کیسه غوره داشت، تصمیم گرفت بشینه و صبر پیش بگیره تا غوره ها حلوا بشن. همین طور که داشت صبرش رو پیش می گرفت یکی اومد و کیسه غوره هاش رو برداشت و در رفت. اینم نشست به آبغوره گرفتن که ای بابا، می خواستیم صبر پیش بگیریم که غوره ها حلوا بشه، غوره ها رو که دزد برد که! همین طور در اواسط آبغوره گیری بود که بوی حلوا خورد به دماغش. یکی قصه ما راه افتاد و رفت دنبال بوی حلوا تا رسید به یه جایی که یکی دیگه داشت حلوا می پخت، غوره هاشم دید که توی کیسه شون نشستن لب طاقچه، البته کیسه نصفه بود! رفت پیش حلواپز و گفت: اینا غوره های منه که حلوا شده؟ حلواپز گفت: نه! غوره های اون مرحوم هست! کیسه غوره بدست داشت بدوبدو از خیابون رد می شد که ماشین زد بهش و خدابیامرز شد، نصف غوره ها له شد، اینم باقیشه! منم که دارم واسه اون مرحوم حلوا می پزم! آخراشه آ! ده دیقه دیگه واستین میدم خدمت تون. یکی قصه ما اشاره ای به کلاغ لب دیوار کرد و گفت: صرف شده، بدین به ایشون، بعدم یه نگاهی به کیسه صفه غوره ها انداخت و رفت. کلاغه م غارغاری کرد و قصه ما رو به سر رسوند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر