کل نماهای صفحه

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

1302

به هوشنگمون میگیم حاجی خوب این روزا ملتو با موتور میبری امجدیه و آزادی و این ور و اون ور. میگه کار ما همینه، همیشه در حال این ور و اون ور بردن مردمیم. میگیم: ولی این روزا فرق داره، نداره؟ میگه: داشتن که داره، ولی کلن خیر! میگیم: ولی ندیدیم یقه‌ی ملتو بگیری که یالا رای بده! هر کی بخواد رو میبری استادیوم دوازده هزاری، ولی کسی رو زوری نمیبری. میگه:‌ زوری هم میشه مگه؟ میگیم: بابا زوری که نه خب ینی به زور، یه استدلالی، دلیلی، منطقی، مدرکی، بلکمم نظرشون عوض شه. میگه: اوضاع طوریه که نمیتونی خرده بگیری به اونی که رای نمیده پسر!  نه که الان این طوریه ها، صد ساله همینه. از همون لحظه‌ی تاجگذاری اعلیحضرت رضاشاه کبیر اون خشت کج گذاشته شده، حالا حالاها هم باس زحمت کشید که صاف شه اون دیوار.

بش میگیم: بابا هوشنگ، چیکار اون داری؟! بدبخت این همه زحمت کشیده واسه ما. راه‌اهن ساخته، دانشگاه ساخته، توی کمتر از بیست سال کل پیشرفت کردیم بابا. هوشنگمون یه پوزخندی میزنه و میگه: توی کمتر از بیست سال دویست سال پسرفت کردیم! اون همه تلاش مشروطه دود شد رفت هوا. اون همه دستاورد شد هیچی. راه آهن رو یکی دیگه‌م میتونست سی سال دیرتر بسازه، اما تغییر فکر و رفتار و فرهنگ مردم جز به دست خودشون ممکن نیست. مردمی که صد و ده سال پیش انقلاب مشروطه کردن، اگه اون بلای خفقان رضاشاهی سرشون نمی‌اومد ملوم نبود الان کجا بودن. ملوم نبود الان قانون کجای این مملکت بود، نقشش چطور بود. بیست و هشت مرداد در مقابل کاری که رضاشاه کرد عددی نبود!

خلاصه که، شما این اتفاقات صدسال اخیر رو که می‌بینی، نمی‌تونی بری استدلال بیاری برای کسی که بیا رای بده. نمی‌تونی هم تعجب کنی چرا فلانی رای نمیده. ولی ازون ور، تغییری که با رای درست نشه، مث تغییرات رضاشاهه. حتا اگه مدنظرش انجام کار خوب باشه، تهش همه چی خرابتر میشه و این دیواره کج تر. این حق رای دادن رو مردم به دست آوردن، گرفتن، بهشون ندادن. یه شبی نخوابیدن فرداش پاشن بگن خب از حالا بیاین رای بدین. جنگیدن براش! هر چی که هست، هر جوری که هست، دستاورد خودشونه. پای کمی و کاستی‌شم باید واستن. چون چاره‌ای نیس. آسانسور رو خراب کردن امثال رضاشاه، حالا یا شما شب تو کوچه می‌خوابی، یا صد طبقه پله رو میری بالا، اما آرام آرام.

بش میگیم: حالا ما جمعه کی بریم؟ میگه: صبح کله‌ی سحر. میگیم: چون تو نیز صبح را دوست داری؟ میگه: آره! منم صبح را دوست دارم.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

1301

از تو موبایل یه نقاشی به هوشنگ نشون میدیم. یه مشت خط و نقطه  و مثلث. بش میگیم: نیگا تو رو خدا، قیمت این چند باشه خوبه؟ هوشنگمون همون طور که داره زیر بارون دستمال میکشه به فنری هوندا یه نیگاهی میندازه و میگه سی و هفت میلیون دلار. میگیم بش: لاقربتا! از کجا میدونی؟ میگه: دست کم گرفتی ما رو؟ دستمون نمیره به قلمو دیگه، ولی تو کار هست. میگیم: دمت گرم بابا، حالا کار نداریم توی این طوفان چرا داری موتور میشوری، ولی آخه به جان تو من نیم ساعته میکشم اینو خب، سی و هفت هزار تومنم نمیخرن ازم بغل خیابون جلو دانشگاه. سی و هفت میلیون دلار آخه؟

هوشنگمون دستمالو زیر آب بارون میچلونه و میکشه به چراغ عقب فنری هوندا و میگه، اولا موتور نه و فنری هوندا. ثانیا، این موبایل که دستت گرفتی رو اصلا بلدی باش کار کنی؟ میگیم: آره بابا، من مث بقیه نیستم که، حسابی تحقیق کردم. از هر چی امکانات داره استفاده میکنم. عکس، فیلم، شبکه مبکه اجتماعی. گوگل مپ، همه چی. میگه: میدونی چطور کار میکنه همین گوگل مپ؟ برنامه رو وا میکنم و بش میگم: آره بابا. نیگا، مثلا میگی میخوام برم فلان جا، میدون فردوسی مثلا. آها، ایناهاش. حالا میگه ازین جا چطور برم شابدلظیم. نیگا، اینو بزنی پیاده شو نشون میده، اینو بزنی با مترو... هوشنگمون با یه پوزخندی حرف ما رو قطع میکنه و میگه: خب حالا از کجا اینا رو میفهمه؟ بلدی گوگل مپ خودتو درست کنی؟ میگیم: چمیدونم خب.

مکثی میکنه هوشنگ، یه نیگا میکنه به آسمون و میگه، بارون رو میبینی؟ بلدی یه بشکن بزنی آفتاب شه؟ یه سوت بزنی بارون بیاد؟ میگیم: خب نه، میگه: اون نقاشی هم مث همینه. مث همون موبایله که هزار کار باش میکنی و نمیدونی اصن چی میشه که این یه تیکه پلاستیک این کارا ازش بر میاد. فردا موبایله نباشه باس راتو پرسون پرسون مث هفتصد سال پیش پیدا کنی. میگیری چی میگم بت؟ گیرم تو کشیدی اون دو تا مثلث و خط و نقطه رو. که چی؟ یعنی تو هم بلدی؟ توهم همینه ها. خود خود خود همینه توهم. پاشو برو چایی رو درست کن. فنری هوندا رو زیر بارون بشینیم به نظاره  و چایی بخوریم. لذت ببریم ازون چن تا مثلث و نقطه، توی اون زمینه‌ی آبی. حظ این ستاره‌ی آبی رو ببریم. بش میگیم: ولی قرمزته ها. میگه: اون که بله.

۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

1300

مادره رو تموم لباسش عكس بادمجون بود، روي تيشرت و شرت بچه‌ هه پر بود از عكس عقرب. مادره داشت با يه دستمال كه روش عكس عيسا مسيح بود دماغ بچه رو ميگرفت. بچه هه يه فين محكم كرد و يه تيكه از هپليش افتاد تو ليوان كاغذی چایی من. حالا یه نیم ساعتم از مسیر مونده بود و انگار هیچکس جز من نفهمیده بودم همچین اتفاقی افتاده. فک می‌کردم با خودم اگه برعکس می‌شد بهتر نبود؟ یعنی اصن همه می‌دیدن چی شده به جز خودم. گیرم هیشکی هم بهم نمی‌گفت، یا اصن برای کسی مهم نبود، یه ثانیه بعدش هیشکی یادش نبود چی شده، منم چایی‌مو می‌خوردم. بالاخره چایی ترمینالی یه هپلی بچه‌م بش اضافه بشه چیزی از ارزش‌هاش کم نمیشه خب. الان ولی، من دیگه از دلم نمی‌اومد باقی چاییم رو بخورم. باقی که میگم همه‌ش منظورمه. تازه نباتش توش حل شده بود و می‌خواستم بخورمش در واقع.

هیچی دیگه، کتابمو که رفیقم بم داده بود و تاکید کرده بود حرف نداره در آوردم بخونم حدقل این نیم‌ساعتی. از عجایب اینکه توی کتابه یه سردبیر و یه شاعر روس داشتن در مورد وجود نداشتن عیسی مسیح حرف می‌زدن. وسطاش یه یاروی عجیب غریب اومد توی داستان که اونطور که خودشو معرفی کرد توی هاگوارتز استاد جادوی سیاه بود ولی توی کل کتابای هری پاتر اسمش نیومده بود. دوس داشتم منم وارد قصه می‌شدم می‌گفتم بابا عیسی مسیح اگه وجود نداره، پس بادمجون و عقربم وجود نداره. الان عکس این سه تا روی این مادر و بچه و دسمال هست، میشه یکیش وجود نداشته باشه دو تا دیگه وجود داشته باشن؟ حتما جناب ایمانوئل کانت هم همعقیده‌س با بنده که نمیشه. پس عیسی مسیح وجود داره. الانم اگه عیسی مسیح بود چاییه رو می‌خورد، چون خودش گفته بود بهشت مال بچه‌هاس. اهل بهشتم که هپلیش کثیف نیس. حتا ممکنه مزه‌ی عسل بده. البته درون صورت هم من نمی‌خوردم چایی رو، چون من چایی با عسل دوس ندارم. وسط این گرما آدم یاد سرماخوردگی می‌افته و تجربه‌ی کج و کوله‌ی منم نشون میده یاد هر چی بیفتی اکثرا جلوت سبز میشه، مگه اینکه بخوای سبز شه، که اونجوری زرد میشه.

فصل اول کتابه تموم شد، چنگی هم به دل ما نزد، ولی هنوز یه ربع ده دیقه مونده بود برسیم. بیرون پنجره فقط نور بود. خورشید انقد زیاده‌روی می‌کنه نکنه به فردا نرسه لاکردار. کاش حدقل جای مترو توی یه قطاری بودم یه بوفه‌ای چیزی داشت، می‌رفتم یه چایی دیگه می‌گرفتم. البته نه، یه چایی ارزشش رو نداره بابا، جای ده دیقه بخوام ده ساعت بمونم اون تو، با این کتاب که به نظر چنگی تو دست و بالش نیس که بزنه به دل ما. ده دیقه که چیزی نیس. چشم به هم بزنی تمومه، ایناهاش. چشامو بستم و یه کم همون طور نگه‌شون داشتم و بعد ولشون کردم. انتظار داشتم شبیه این شیر و ببرای گرسنه که ول می‌کنن سمت گلایدیاتورا بشن که خب نشدن، ولی عوضش رسیدیم. 

۱۳۹۵ تیر ۱۶, چهارشنبه

1299

پاها به اندازه‌ی عرض شونه باز، خود شونه هم باز، دست‌ها تا میشه از هم دور، بعد از آرنج خم و در نهایت نوک انگشت‌ها باید بخوره به هم، سه بار تکرار و باز دست‌ها باز میشن، این یه بار. دفعه‌ی دوم هم تکرار همین بار، یک، دو، سه، حالا دو. اما دفعه‌ی سوم. بازم تکرار: یک، دو، سه، و حالا سه. اگه تا ابد هم این تمرین رو ادامه بدم فقط همین یه باره که سه میرسه به سه. دفعه‌ی بعد سه میرسه به چاهار. بعدش پنج. همین طور تا مردنم هم به انجام این حرکت ادامه بدم، دیگه هیچوقت اون سه‌ی هر بار به سه نمی‌رسه. مگه اینکه مدل نرمش رو عوض کنم، این دفعه به جای سه بار، چهار بار نوک انگشتا رو برسونم به هم. اما بازم چاهار یه بار میرسه به چاهار، فقط یه بار.

می‌تونم هر بار که دو تا عدد رسیدن به هم تعداد بار رسیده انگشت‌ها به هم رو یه دونه زیاد کنم، ایجوری وقت بیشتری دارم تا دوباره برسم به دو تا عدد مث هم:

۱۱
۱۲۱،۱۲۲
۱۲۳۱،۱۲۳۲،۱۲۳۳
۱۲۳۴۱،۱۲۳۴۲،۱۲۳۴۳،۱۲۳۴۴
۱۲۳۴۵۱،۱۲۳۴۵۲،۱۲۳۴۵۳،۱۲۳۴۵۴،۱۲۳۴۵۵
۱۲۳۴۵۶۱،۱۲۳۴۵۶۲،۱۲۳۴۵۶۳،۱۲۳۴۵۶۴،۱۲۳۴۵۶۵،۱۲۳۴۵۶۶
۱۲۳۴۵۶۷۱،۱۲۳۴۵۶۷۲،۱۲۳۴۵۶۷۳،۱۲۳۴۵۶۷۳،۱۲۳۴۵۶۷۴،۱۲۳۴۵۶۷۵،۱۲۳۴۵۶۷۶،۱۲۳۴۵۶۷۷

طول خط اول هس دو، طول خط دوم هست ۶، طول خط سوم هست ۱۲، طول هر خط مساویه با یکی بیشتر از تعداد بار رسیدن انگشتا توی هر بار ضربدر تعداد بار رسیدن انگشتا به هم توی هر بار. حالا یه قید هم به کار اضافه شده، قبل از شروع تمرین چایی ریختم. تا جایی می‌تونم این ماجرا رو ادامه بدم که چایی سرد نشه. چون چایی سرد شده که فایده نداره. یا باید بس کنم، یا بیخیال چایی خوردن بشم، یا چایی سرد بخورم. گرفتاری اونجاس که هیچ کدوم از اینا انتخاب من نیس. هی یه دونه به عدد تمرینا اضافه می‌کنم مگه انتخاب دیگه‌ای از آسمون بیفته جلوی پام، که خب نمی‌افته، آخر سر: یه لیوان چایی سرد، بازوهای خسته، و رسیدن به هیچی. آآآآآره دادش، داری اشتباه می‌زنی، اشتباه می‌زنی، اشتباه اندر اشتباه اندر اشتباه. ولی باید ادامه بدی، ادامه اندر ادامه اندر ادامه. یاد آقای کیارستمی زنده و گرامی. آیدین آغداشلو یه باری نوشته بود دو نفر ایرانی توی دنیا خیلی مشهورن، یکی عمر خیام، یکی عباس کیارستمی.

۱۳۹۵ تیر ۱۵, سه‌شنبه

1298

نمیدونم چرا، ولی داشتم به شیر آب فکر میکردم. نه حالا یه شیر آب خاصی، کلن به شیرهای آب. این وری میپیچونیش آب میاد. اون وری میپیچونی، آب نمیاد. این یعنی اینکه این شیر بدبخت تموم مدت عمرش داره فشار آب رو اون پشت تحمل میکنه، حالا البته به جز وقتایی که آب قطعه. یعنی صبور نشسته اونجا، کلی لیتر آب داره هی بش فشار میاره. اینم دم نمیزنه. حالا تا یه آدمیزادی تصمیم بگیره به مصرف آب و یه چن لحظه ای بازش کنه و مگه اونجوری یه چن لحظه ای اون فشار از روش برداشته شه. البته شایدم شیرای آب دوس داشته باشن، یعنی تحمل اون فشار و سختی به اون چند لحظه لذت بیرزه شاید.

نمیدونم، خلاصه تو همین فکرا بودم که محکم خوردم به یه خانوم پیری که یه کالسکه بچه رو هل میداد و کالسکه پخش زمین شد. یهو تموم فکرم از شیرهای آب و رنج و عذابشون رفت سمت کالسکه ای که افتاد و بچه ای که احتمالا توش بود. پیرزنه اما خیلی آروم و بی عجله کالسکه رو بلند کرد و بدون اینکه توش رو نیگا کنه بچه سالمه یا نه میخواست بره. بش گفتم واقعا معذرت میخوام. حواسم نبود اصن. یه لبخندی زد و هیچی نگفت. گفتم بچه سالمه؟ سرشو تکون داد. گفتم انشالا همیشه سلامت باشه نوه تون. احساس میکردم باید یه چیزایی بگم بلکه بار بی توجهیم پخش شه بین کلمات، انگار که روی یخ در حال شکستن چار دست و پا بری مگه سالم برسی ساحل، همین طور هی میخواستم حرف بزنم که پیرزنه گفت: نوه م نیس.

یهو حرفام ته کشید، نوه ش نیس؟ پس چیشه؟ بچه شه تو این سن؟ نمیشه که. شایدم پرستار بچه باشه. حالا اصن هر چی، چیکارش دارم. بچه سالمه، اینم که شاکی نیس، خب بریم دیگه. پیرزنه دوباره لبخند زد و منم لبخند زدم و در دو جهت مخالف شروع کردیم راه رفتن. دیگه توی سرم خبری از شیر و آب و رنج و لذت نبود، همه ش تو فکر این بچه و پیرزنه بودم. خب نوه ش نبود، بلکمم پرستارش بود. ولی چرا اصن نترسید؟ هندونه م اون طور بیفته زمین یه طوریش میشه. این که بچه س. اصن هیچ اثری از نگرانی نبود تو صورتش. نکنه بچه رو دزدیده؟ یهو برگشتم. پیرزنه هنوز توی دیدرسم بود. پیر بود دیگه. آروم آروم راه میرفت. اگه بچه رو دزدیده بود چی؟ نکنه مواد فروشی چیزی بود، اصن بچه نبوده تو کالسکه؟


آروم آروم شروع کردم به تعقیب پیرزنه، به هر حال وظیفه ی انسانیه، نیس؟ همین طور که پشت سرش، با فاصله، میرفتم، تو فکر بودم که قضیه رو یه طوری توضیح بدم. هر جور فک میکردم نمیشد بچه ی واقعی باشه توی اون کالسکه، و الا یه ذره باید میترسید طرف، یه عکس العملی چیزی نشون میداد. اونقد بیخیال؟ پس حتمن یه قاچاقچی ای چیزی بود، مواد جابجا میکرد اینجور. ولی آخه اصن به قیافه ش نمی اومد. من آخه قیافه شناسیم حرف نداره، تعریف از خود نباشه. شایدم، خب شاید ازینا بود که هیچوقت بچه نداشت و حالا آخر عمری دیوونه شده بود و عروسک میذاشت توی کالکسه این ور اون ور میبرد، فک می کرد بچه شه. ولی خب اینم نمیشه. اگه فک میکرد واقعا بچه س اون تو، باید میترسید. این بیخیال بود. آهاااا، شایدم ازیناس که واکر احتیاج داره، اما خجالت میکشه با واکر بره این ور اون ور، الکی یه کالسکه گرفته دستش که ملت نفهمن نمیتونه راه بره بدون... لعنتی، این درختو کی کاشته وسط خیابون... دست زدم دیدم خونی شد دستم، تموم سرم میسوخت. کجای لعنتی شهر بود اینجا اصن؟ برم پی درمونگاهی چیزی، لاکردار.

۱۳۹۵ خرداد ۱, شنبه

1297

اولین بار که اون یارو رو، وقتی از روی پل روی رودخونه رد می‌شدم، دیدم شیش روز پیش بود. پل که میگم خب یعنی چن تا تیکه چوب، رودخونه هم که بیشتر فاضلاب و اینا توش بود تا آب معمولی و بدون فضل، مثل بنده و شما. نشسته بود اون جایی که پل تموم میشد. قیافه‌ی درب و داغونش آدمو یاد این صوفیای دوره‌گرد که تو کتاب قصه‌ها و تذکره‌های تخیلی میگن مینداخت. اون اولین بار اونقد تموم ذهن و حتا جسمم داشت فحش می‌داد به همکار نامردم که اصن جز دیدن طرف هیچ اتفاقی نیفتاد. همکار نامردم که میگم، ازین نظر که بدجوری زیرابمو زده بود. بدجوری که میگم، ینی تیر خلاص. تیر خلاص واسه من و امثال من چیه؟ اخراج دیگه، اشد مجازات. ولی مال من باز یه پله اون ور تر بود. یه چیز نصفه از کارم مونده بود که باید تا یه هفته دیگه هم می‌رفتم سر کار. مث این جوجه‌های بدبخت که توی کشتارگاه بدنیا میان. حالا بیکاری هیچی، هیچ رقمه دیگه حال دنبال کار گشتن نداشتم. شیش سال بود اینجا بودم، دیگه رزومه ساختن و فرستادن از سنم گذشته بود والا.

فردای اون روزم دیدمش که همون جا نشسته بود، حالا عصبانیتم کمتر بود. کمتر که خب ینی، کاری از دستم بر نمی‌اومد، خودمم می‌خوردم که بشم غوز بالای غوز خودم؟‌ بی‌خیالی‌ ام سلاح امثال بنده و شماست. خلاصه، دیدمش همونجا نشسته بود، یه چیزی می‌جویید، تو سرم بود حتمن تنباکوئه، سرعتمو کم کردم که تف کردن تنباکو رو ببینم و حدقل خوشحال از یه حدس درست برم خونه. تقریبا جلوش مکث کردم، اما هیچی تف نکرد نامرد. صوفی آدامس‌خور ندیده بودیم، که خب دیدیم. البته توی اون مکث تقریبیم جلوش یه لبخندکی بم زد که دندونای زردش گفت ازوناس که دائم تنباکو می‌جوئن. و الا دندون جور دیگه‌م مگه زرد میشه؟

روز سومی هم یارو همون جا نشسته بود، انگار نذر کرده بود این یه هفته‌ی آخر منجر به بیکاری منو بشینه همون ته پل. از جلوش که رد می‌شدم یه چشمکی بم زد و انگار کمی صبر کرد و چون دید چشام گرد نشد، یه حرکت دیگه رو کرد و با سرش به کنار پیاده‌روی جلوی پام اشاره کرد. یه بادکنکی افتاده بود، سرش رو انگار نه گره زده بودن نه با نخی چیزی بسته بودن، ولی یه کمکی توش باد بود. نگاهم رو از بادکنکه برنگردوندم سمتش، راهمو ادامه دادم و رفتم.

باورتون نشه شاید، اما یارو روز چارمم همون جا بود. این دفعه اصن صدام کرد، اسممو گفت. کف کرده بودم، مرتیکه اسم منو از کجا می‌دونه. ینی اسمم رو صدا زد و پرسید بادکنکو دیدم یا نه. خودمو زدم به نشنیدن و سعی کردم یه طوری که نه دوییدن باشه نه راه معمولی دور شم. یاد وقتی افتاده بودم که یه سگ گله داشت می‌دویید سمتم. شنیده بودم سگه نباید بفهمه ترسیدی، و الا دهنت سرویسه. خب اگه تند می‌دوییدم که داد می‌زدم ترسیدم. پس نمی‌شد. ازون ور نمی‌شدم معمولی راه برم، خب ترسیده بودم.

روز پنجم اثر ترسم رفت، چرا؟ خب همون بی‌خیالی دیگه. سلاح بی‌سلاحیون. یارو بم گفت بادکنکو دیدی؟ واستادم و یه نگاه دوباره به بادکنک کردم و یه نگاه دوباره به اون و گفتم بله، چطور؟‌ گفت نمی‌خوای بدونی واس چی اونجاس؟ می‌خواستم بگم بیشتر می‌خوام بدونم تو مرتیکه اسم منو از کجا می‌دونی، ولی خب نگفتم. خودش ولی گفت: من اسم همه رو می‌دونم. بادکنک رو، نمی‌خوای بدونی چرا اونجاس؟ واقعا نمی‌خواستم. گفت: خب پس نمی‌خوای. باشه، دو روز دیگه کارت تموم میشه خلاص میشی، ازینجام دیگه رد نمیشی. منم از ترسم دیگه فکرم نکردم، سرمو تکون دادم و قل خوردم سمت خونه، ینی نرفتما، واقعا قل خوردم، بدون دخالت دست.

حالام که روز شیشمه، یه روز مونده از کارم. یارو بازم نشسته ته پل. دیگه رسیده بودم چار پنج قدمیش، اما سرشم بالا نکرده بود. راستش از وقتی به کارم اشاره کرد بوده، به اسمم، نمی‌دونم چرا و چطور، اما مشتاق شده بودم بدونم بادکنکه چیه. یارو ولی، اصن انگار من نیستم. دیگه رسیده بودم به صفر قدمیش، اما بازم هیچی. به منهای پنج قدمیش که رسیدمم همچنان هیچی. منهای پنج تا یک رو توی بیست و پنج ثانیه برگشتم و گفتم: قضیه بادکنک چیه؟

سرشو بالا کرد و گفت: قضیه؟ کی گفته قضیه داره؟‌ کدوم بادکنک؟‌ روم رو کردم اون ور دیدم اصن بادکنکه نیس.گفتم نمی‌دونم، شایدم خیالاتی شدم. لبخند که زد دندوناش زرد نبود. سفید بود مث تبلیغ خمیردندون. گفت، نه بابا، هیچ خیالی غیرواقعی نیس، نیگا. نیگا کردم، بادکنکی با دو سه تا پف باد توش، افتاده بود اونجا. گفتم: نه دیگه، واقعا خیالاتی شدم. گفت: حالا هر چی میلته. ولی پرسیدی جریان بادکنک چیه. خب من شیش روزه نشستم اینجا که بهت بگم جریانش رو. البته جریانش یه خطه، اونم اینکه، اگه یه نفر این بادکنک رو لگد کنه، تموم آدمای دنیا حداکثر توی یه سال می‌میرن.

این دفعه نوبت من بود لبخند تحویل بدم، هرچند خمیردندونی نبود مال من. بم گفت: همین طوری نمی‌گم. یه گازی هست توی این بادکنک، خودم اختراعش کردم، لگدش که بکنه کسی، گازه آزاد میشه. آزاد که بشه اول مردم این شهر، بعد این استان. بعد این کشور، بعد این قاره، بعد قاره‌ی بغلی الی آخر رو می‌کشه. برآورد من با توجه به جمعیت و پراکندگیش توی دنیا اینه که یه سالی طول می‌کشه، حالا به اضافه منهای سه هفته.

گفتم بش: حالا اومدی اینا رو به من میگی که چی؟ گفت: واضحه، که اگه یه موقع خواستی لگدش کنی، بکنی. گفتم: من واس چی باید بخوام تموم مردم دنیا رو بکشم؟ گفت: خب بالاخره سه چار نفر هستن که بخوای بکشی دیگه، نه؟‌ به هر حال لگدش کنی، اولی که بمیره خودتی. گفتم: گیرم که باشن و باشم. واس چی باید همه‌ی مردم دنیا رو بکشم؟‌ گفت: حوصله‌م رو سر می‌بری. پرسیدی بادکنک چیه جریانش. بهت گفتم. تموم شد.یهو  یارو یهو تبدیل شد به اردک، ازین اردکا که کله‌ و گردن‌شون یه سبز قشنگیه، بعدم پرواز کرد رفت. اولین سوالی که پرسیدم از خودم این بود که چرا کلاغ نشد، اردک چرا آخه.

خلاصه بادکنکه رو برداشتم و همین طور که خیلی مراقب بودم چیزای توش نزنه بیرون رفتم سمت خونه. همون طور لباسام رو د نیاورده و حتا کفشمم در نیاورده رفتم سمت قفسه کتابا و یه تیکه رو تا شعاع 25 سانتی از هر طرف خالی کردم و بادکنک رو مث تاج سلطنتی کاشتم اون وسط. یه نگاهی بش انداختم و یه بالشتکی که یه ساعتی که چن سال پیش کسی بم کادو داده بود دورش بود برداشتم. از ساعتش استفاده نکرده بودم، ولی حالا بادکنک رو گذاشتم روی بالشتک وسط کتابا. با خودم گفتم باید برم یه دونه از محفظه‌های شیشه‌ای دردار که کیک رو میذارن توش توی یخچال بگیرم و بادکنک رو بذارم توش. فکر خوبی بود. رفتم لباسامو در آوردم، لپتاپ رو روشن کردم و شروع کردم به آپدیت کردن رزومه‌ام که برم سراغ پیدا کردن کار جدید.


۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

1296

یه روز سعدی و مولانا داشتن می‌رفتن با هم که یهو یه باغ قشنگی می‌بینن. مولانا همون بغل باغ می‌مونه جلو نمی‌ره. سعدی می‌ره جلوتر و یه دید می‌زنه و بعدم کله‌شو میندازه پایین میره تو. یه چرخی می‌زنه چارگوشه‌ی باغ رو و ابروی بالا میندازه و لبی ورمیچینه و بعدش توی دفترچه‌ش می‌نویسه: باغ تفرج است و بس، میوه نمی‌دهد به کس، دهن سرویس! و میره بیرون از باغ، می‌بینه مولانا همون طور مات واستاده. یه چار تا شکلک در میاره می‌بینه نخیر، طرف اصن تو باغ نیس. که خب البته واقعا هم تو باغ نبود، بیرونش بوده دیگه. سعدی‌ام ول می‌کنه میره.

مولانا یه چن روز که میگذره شروع می‌کنه از کوه پشت باغ سنگ جع کردن. مدتی بعد رو به آوردن شن از رودخونه پایین باغ می‌پردازه. بعدم شروع می‌کنه درختای بلوط رو قطع کردن. انگار نوح که داشته کشتی می‌ساخته. خلاصه سنگ و شن و آب و چوب و گل و کلی تلاش و کوشش، یه خونه میسازه نزدیک باغ، دابل اُشکوب. یه ایوون با صفایی هم می‌سازه براش و دیگه کارش این بوده روزا بشینه از بالکن خونه باغ رو نیگا کن . همین طور ماه‌ها و ماه‌ها و ماه‌ها میگذره تا اینکه مولانا خونه رو ول می‌کنه میره.

بعدها مردم شهر می‌بینن رو کوهی که درست پشت باغ بود، انگاری که با لیزر حک کرده باشن، نوشته: باغی به من نموده، ایوان من گرفته، دهن سرویس!