داروغه ناتینگهام مال شوما، اصن تیرهام مال شوما، کُلام مال شوما. ولی بذ یه دقه بخوابم...
کل نماهای صفحه
۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه
1305
نامبرده در ادامه افزود: داروغه ناتینگهام هم می توانست جان کوچولو باشد، اگر شرایط ایزه می داد...
1302
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت...
از بس که از صدای شین خوشم میادش...
اصن شکری است با شکایت و شکلات و شاتوت و شفتالو و شربت شیرین و البته شاید،
مثلن...
از بس که از صدای شین خوشم میادش...
اصن شکری است با شکایت و شکلات و شاتوت و شفتالو و شربت شیرین و البته شاید،
مثلن...
1301
حالا یک جایی هم باشد که ستون هاش روش پیچک های صورتی داشته باشد که وقتی دستش می زنی عطسه کند و جای تف ازش عطرهای باغ های معلق بابل توی فضا بپیچد و جاده نپیچد و همان جا میعادگاه ما شود روی صورت کوه...
یا ته دره، مثلن...
یا ته دره، مثلن...
1300
ازین ستون تا اون ستون یک فضای خالی غمباریست که نگو!
آدم یهو اصن خنده اش می گیرد از بس فرج ها فوج فوج جیم شده اند...
آدم یهو اصن خنده اش می گیرد از بس فرج ها فوج فوج جیم شده اند...
1299
غذیه تاقبا
کسی می دونه تاقبا چیه؟
تاقبا یه چیز استثناییه،
یه چیز مخصوص،
یه چیز خارق العاوده...
مث ساندویچ آبلیمو...
مث سود قطعی سوزآور،
بیست و سه و نیم درصد.
معاف از مالیات...
تاقبا خیلی حرفا داره
واسه گفتن...
تاقبا،
خیلی شیک،
خیلی منطقی،
یه گوشه نیشسته
و میگه:
آهایمردمدنیا...
تورنوسول،
توی اسید
میشه قرمز
و
توی باز
میشه آبی...
گرچه تاقبا سوکوت می کنه
و فقط و فقط
رنگ به رنگ میشه،
اما سوی کوت اش کور نیس...
تاقبا کیلید اعتداله...
کی لید پ هاش هفت...
{غارغاربیساهاب}
کسی می دونه تاقبا چیه؟
تاقبا یه چیز استثناییه،
یه چیز مخصوص،
یه چیز خارق العاوده...
مث ساندویچ آبلیمو...
مث سود قطعی سوزآور،
بیست و سه و نیم درصد.
معاف از مالیات...
تاقبا خیلی حرفا داره
واسه گفتن...
تاقبا،
خیلی شیک،
خیلی منطقی،
یه گوشه نیشسته
و میگه:
آهایمردمدنیا...
تورنوسول،
توی اسید
میشه قرمز
و
توی باز
میشه آبی...
گرچه تاقبا سوکوت می کنه
و فقط و فقط
رنگ به رنگ میشه،
اما سوی کوت اش کور نیس...
تاقبا کیلید اعتداله...
کی لید پ هاش هفت...
{غارغاربیساهاب}
۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه
1297
ما رفته بودیم حموم، همین طور نشسته بودیم توی وان و شیر آب رو وا کرده بودیم و به گرفتاری آمون می ان دی شی دیم. هر از گاهی ام اون یارویی که باش در چاه رو می بندن رو می چسبوندیم به کف وان، به نحوی که با زنجیر متصل بهش یه پل دُرس میشد بین زمین و محل اتصال زنجیرش به وان...
خولاصه، همین طور ان دیشه کونان نشسته بودیم و به سایه مون و سایه زنجیر توی آب نیگا می کردیم، که یوهو دیدیم لاقربتا!!! سایه مون از جاش بلن شد، رفت و این زنجیره رو گرفت، همچین آکروباتبازانه از روی پل ایجاد شده، استپ بای استپ رفت بالا و از وان پرید بیرون و گذاش رفت...
آقا ما رو میگی!! لاقربتا!!! یه چن لحظه ای اصن کُپ کرده بودیم، اما خب اهل کپ کردن طولانی مدت نیستیم. همون طور خیس و خالی پریدیم بیرون بی بی نیم کوجا رفت اش!!! لاقربتا!! دیدیم نیشسته بود روی کاناپه، با هوشنگمون کوکوی دو شب مونده می خورد...
هیچی نگفتیم، برگشتیم توی حموم و خودمون رو قشنگ شستیم. یه طوری که یقین حاصل کنیم سایه مون سیر شده. گیرم کوکوی دو شب موند بود، اما سیر که می کرد...
خولاصه...
هنوزم توی حمومیم ما...
خولاصه، همین طور ان دیشه کونان نشسته بودیم و به سایه مون و سایه زنجیر توی آب نیگا می کردیم، که یوهو دیدیم لاقربتا!!! سایه مون از جاش بلن شد، رفت و این زنجیره رو گرفت، همچین آکروباتبازانه از روی پل ایجاد شده، استپ بای استپ رفت بالا و از وان پرید بیرون و گذاش رفت...
آقا ما رو میگی!! لاقربتا!!! یه چن لحظه ای اصن کُپ کرده بودیم، اما خب اهل کپ کردن طولانی مدت نیستیم. همون طور خیس و خالی پریدیم بیرون بی بی نیم کوجا رفت اش!!! لاقربتا!! دیدیم نیشسته بود روی کاناپه، با هوشنگمون کوکوی دو شب مونده می خورد...
هیچی نگفتیم، برگشتیم توی حموم و خودمون رو قشنگ شستیم. یه طوری که یقین حاصل کنیم سایه مون سیر شده. گیرم کوکوی دو شب موند بود، اما سیر که می کرد...
خولاصه...
هنوزم توی حمومیم ما...
1295
حاجی تون می خواد بگه بضی چیزا تو کله آدم تو یه اسم خلاصه شدن. مثلن تموم فوتبال رومانی توی کله ما خلاصه شده توی گئورگه هاجی، یا همه فوتبال اروگوئه میشه انزو فرانچسکولی واسه ما...
الان که هاجی و فرانچسکولی تموم شدن، این جور فکر خطری نداره یحتمل. اما اگه وقت بازی شون بود، یه پاس بد می تونست تموم ذهنیت ما رو نسبت به فوتبال یه مملکت عوض کنه...
درسته که میگن نباس تموم تخم مرغا رو تو یه سبد گذاش. اما گاهی چاره ای نیس. اگه همه ش توی یه سبد نباشه، داشتن و نداشتن تخم مرغ فرق نداره، گاهی اوقات...
خولاصه...
خولاصه...
1293
حاجی تون همین الان یه کفشی کرد، اطسوره ای...
و اون اینکه تکثیر نیس، تکسیر هس. یعنی از تک بودن سیر شد، به زیاد شدن روی آورد...
اون یکی لنگه این جفت کفش اطسوره ای میگه: و همین باعث انقراض اش شد...
خولاصه...
و اون اینکه تکثیر نیس، تکسیر هس. یعنی از تک بودن سیر شد، به زیاد شدن روی آورد...
اون یکی لنگه این جفت کفش اطسوره ای میگه: و همین باعث انقراض اش شد...
خولاصه...
1291
من نیشکر می جوم با چای خشک
و دیوار نازک ام با همسایه صدا می دهد:
مه بانگ...
هایبانگ...
مهایابانگ...
هایمهایابانگ...
ساعت نه،
آشغال ها را ساعت نه ببر دم در...
ومنهمچنان،
نیشکر می جوم با چای خشک...
و دیوار نازک ام با همسایه صدا می دهد:
مه بانگ...
هایبانگ...
مهایابانگ...
هایمهایابانگ...
ساعت نه،
آشغال ها را ساعت نه ببر دم در...
ومنهمچنان،
نیشکر می جوم با چای خشک...
۱۳۹۱ خرداد ۹, سهشنبه
1289
خانه ترین خیال خوش دست اش
گیر کرده توی پوست گردویی پوک...
و پلک ها، پلک ها، پلک ها...
پا به پای جاده می روند تا پردیس...
تا جاج رود...
تا دماوند...
تا فیروزکوه،
برای یک استکان چای جوشیده...
و خانه ترین خیال خوش دست اش،
سوخت توی جوش های استکان چای و
بانگ مرغی برنخاست...
خودش نخواست...
خودش نساخت...
خودش نخواست...
گیر کرده توی پوست گردویی پوک...
و پلک ها، پلک ها، پلک ها...
پا به پای جاده می روند تا پردیس...
تا جاج رود...
تا دماوند...
تا فیروزکوه،
برای یک استکان چای جوشیده...
و خانه ترین خیال خوش دست اش،
سوخت توی جوش های استکان چای و
بانگ مرغی برنخاست...
خودش نخواست...
خودش نساخت...
خودش نخواست...
خودش نساخت...
خودش نخواست...
خودش نساخت...
نسخواستَنیدن ات را درین پیله،
پروانه ای مقدر نیست...
که زندگی هم ارز پرواست و
نه پروا خودش مرگ...
پروانه ای مقدر نیست...
که زندگی هم ارز پرواست و
نه پروا خودش مرگ...
خانه ترین خیال خوش دست اش را
مشت کرده است...
مشت کرده است...
1286
هوشنگمون روی دیوار به زبون جاپونی نوشته: چهره اش آبی است، گرمای زیاد بخارش می کند، در بسیاری سرما یخ می زند. تعادل در دما: این است ادب همراهی.
۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه
1277
غذیه اثر پپرونی
از شما چه پنهون،
ما الان،
یاد اون شبی افتادیم که پروین خانوم اعتصامی،
وقتی هنوز سی سال هم نداش،
اومد خونه،
کفش اشو درآورد،
آبی به سر و روش زد،
با همون لباس بیرون اش،
نشست روی کاناپه...
با خودکار تبلیغاتیه موکت ظریف مصور،
روی در جعبه پیتزای پپرونی نصفه خورده ای نوشت:
این که خاک سیه اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخن اش شیرین است
بعدم یه گاز زد به یه برش ازون پیتزاها...
لباساشو در آورد،
مسواک زد،
بعدم خوابید...
چن سال...
بعد بیدار شد،
جعبه پیتزا رو زد زیر بغل اش،
رفت انتهای خیابون مشروطه...
تا رسید به ترمینال،
یه بیلیط گرفت به مقصد قم...
توی اتوبوس،
ابیاتی رو به ادامه ابیات فوق علاوه کرد،
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست، دلی غمگین است
بعد،
در حالی که وارد حرم میشد،
نشست لب حوض و نوشت:
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که درین محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است
بعدم باقی پیتزا ها رو ریخت واس کبوترا،
جعبه پیتزا رو به انضمام شعر داد به یکی از خادمای حرم.
بعدم هیچی دیگه.
{غارغاربیساهاب}
از شما چه پنهون،
ما الان،
یاد اون شبی افتادیم که پروین خانوم اعتصامی،
وقتی هنوز سی سال هم نداش،
اومد خونه،
کفش اشو درآورد،
آبی به سر و روش زد،
با همون لباس بیرون اش،
نشست روی کاناپه...
با خودکار تبلیغاتیه موکت ظریف مصور،
روی در جعبه پیتزای پپرونی نصفه خورده ای نوشت:
این که خاک سیه اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخن اش شیرین است
بعدم یه گاز زد به یه برش ازون پیتزاها...
لباساشو در آورد،
مسواک زد،
بعدم خوابید...
چن سال...
بعد بیدار شد،
جعبه پیتزا رو زد زیر بغل اش،
رفت انتهای خیابون مشروطه...
تا رسید به ترمینال،
یه بیلیط گرفت به مقصد قم...
توی اتوبوس،
ابیاتی رو به ادامه ابیات فوق علاوه کرد،
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست، دلی غمگین است
بعد،
در حالی که وارد حرم میشد،
نشست لب حوض و نوشت:
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که درین محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است
بعدم باقی پیتزا ها رو ریخت واس کبوترا،
جعبه پیتزا رو به انضمام شعر داد به یکی از خادمای حرم.
بعدم هیچی دیگه.
{غارغاربیساهاب}
1276
توی توضیحات بالشت نوشته بود: پُر شده با پرهای زیر گردن غاز. ننوشته بود اما که این غازِ مهاجر، در نیمه راهِ خانه صید شده. بالشت عطرِ بغض توی گلویش را دارد، رنگ دلتنگی. با این همه ناله توی گلوش نمی شود خوابید...
1275
عطارده میگه: بدبخت زندگی کردن و سامورایی مردن فقط به کار امثال داستایوفسکی می آید که بشوند شهره خاص و عام. خام مشو...
1272
عطارده میگه: زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز من طنابم را که یک اسب بهش وصل است به میله چراغ گازش می بندم و سوت می فروشم از خلال لب هام، مُفتِ مُفت...
1268
شکر ایزد نعمتت افزونه مورد نظرکرده زیر درخت امامزارده چال روی گونه ها توش گنج نامه را داریوش نوشت از پس سه سال چپاول و خوانخواره گی، و این را گریز و درشت درهم است این تاریخ ایزدنا...
۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه
۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه
1262
غذیه خوارِش
خاطر خطیرمان می خارید،
از این همه خیره سری...
خاکی پهن کردیم،
کف دستمان...
- آنجا که مُشت می تواند شد،
و ندارد مو... -
و فوت کردیم اش،
خُرده خُرده...
پخش شد توی هوا ...
جوری که،
دلمان گرفت خیر سرش...
و خارش خاطر خطیرمان،
خط خورد...
{غارغاربیساهاب}
خاطر خطیرمان می خارید،
از این همه خیره سری...
خاکی پهن کردیم،
کف دستمان...
- آنجا که مُشت می تواند شد،
و ندارد مو... -
و فوت کردیم اش،
خُرده خُرده...
پخش شد توی هوا ...
جوری که،
دلمان گرفت خیر سرش...
و خارش خاطر خطیرمان،
خط خورد...
{غارغاربیساهاب}
1261
به هوشنگمون میگیم بی بریم کولی شیم...
میگه هیچ جایی واسه کولی ها نیس...
می پرسیم: مگه خوبیش همین نیس؟
میخنده...
میگه هیچ جایی واسه کولی ها نیس...
می پرسیم: مگه خوبیش همین نیس؟
میخنده...
1258
از پوشه ها بپرسید که چطور می شود روی تک تک پله ها نشست، روی تک تک پله های منتهی به طبقه دوم ساختمان شماره پانزده. از پوشه ها بپرسید، با آن کش های نفرت انگیزشان...
1256
می گویند شعله آبی بهترین شعله هاست.
سردم است. نزدیک تر می شوم به آتش. پنج انگشت ام را کشیده نگه می دارم روبروش. مثل وقتی که پیانیست می خواهد شروع کند به نواختن. پنج انگشت کشیده ام را نزدیک تر می کنم به شعله های زرد. گرم تر می شوم. حس می کنم آتش گرمم می کند، اما نمی سوزاند. دست هام را نزدیک تر می کنم. انگشت هام می خورد به شعله ها، گرم تر می شوند، اما نمی سوزند. یک چیزی فرای اراده ام شروع می کند به نواختن کلاویه های نامرئی. آتشِ زرد کم کم آبی می شود. تمام آبی می شوند شعله ها. باران می گیرد. آتش خاموش می شود. انگشتان ام تمام سوخته اند...
سردم است. نزدیک تر می شوم به آتش. پنج انگشت ام را کشیده نگه می دارم روبروش. مثل وقتی که پیانیست می خواهد شروع کند به نواختن. پنج انگشت کشیده ام را نزدیک تر می کنم به شعله های زرد. گرم تر می شوم. حس می کنم آتش گرمم می کند، اما نمی سوزاند. دست هام را نزدیک تر می کنم. انگشت هام می خورد به شعله ها، گرم تر می شوند، اما نمی سوزند. یک چیزی فرای اراده ام شروع می کند به نواختن کلاویه های نامرئی. آتشِ زرد کم کم آبی می شود. تمام آبی می شوند شعله ها. باران می گیرد. آتش خاموش می شود. انگشتان ام تمام سوخته اند...
1254
نامبرده در ادامه افزود: رنج زندگی برای سرگردان های پاگردهاست. و الا چه فرق می کند، زیرزمین و نزدیک ترین طبقه به آسمان، تا وقتی ساکن داخل خانه ای هستی...
1249
قارچ را که گاز بزنی نمی گوید قرچ قرچ و این خود آیتی است که قارچ نه از برای گاز زدن است...
و لیموهایی که لم داده اند را نخست باید بویید...
و خرما، برای ختم است. برای اختتام...
و لیموهایی که لم داده اند را نخست باید بویید...
و خرما، برای ختم است. برای اختتام...
1247
غذیه باید هرف بظنیم
رفیق ما
گاه و بیگاه
بمون می گه:
که باهاس،
درین باره
حرف بزنیم!
ما اما،
چی چی میگیم؟
میگیم:
برین باره که خب،
حرف نباس زد،
برین باره باس،
سوار شد...
و رفت...
رفت...
رفت...
سمت غروب خورشید...
اونجا که ته تهای روز
و سر سرای شب،
به هم سلام می کنن...
و میریم...
میریم...
میریم...
سمت غروب خورشید،
اونجا که ته تهای روز
و سر سرای شب،
به هم سلام می کنن...
بی که هیچ حرفی...
هوهو
چی چی...
{غارغاربیساهاب}
رفیق ما
گاه و بیگاه
بمون می گه:
که باهاس،
درین باره
حرف بزنیم!
ما اما،
چی چی میگیم؟
میگیم:
برین باره که خب،
حرف نباس زد،
برین باره باس،
سوار شد...
و رفت...
رفت...
رفت...
سمت غروب خورشید...
اونجا که ته تهای روز
و سر سرای شب،
به هم سلام می کنن...
و میریم...
میریم...
میریم...
سمت غروب خورشید،
اونجا که ته تهای روز
و سر سرای شب،
به هم سلام می کنن...
بی که هیچ حرفی...
هوهو
چی چی...
{غارغاربیساهاب}
۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه
1245
گربه پنیر می خورد. گربه ای که تازه فهمیده بود، این پنیر است که دوست دارد، نه موشی که پنیر خورده است...
1244
روی شیشه پنجره کافه نوشته بود: اینجا همه چیز غیرمنتظره است! رفتم تو، گفتم یه اسپرسو با شیر لطفن! یکی گفت: اسپرسو که با شیر نمیشه پسر! کافه چی خنده ای کرد و گفت، چرا که نه!
نشستم پشت میز، چشم ام به کتابم بود که فنجان کوچک و سیاه اسپرسو را گذاشت جلوم، با یک لبخند. یکی هم گذاشت آن طرف میز. نگاه کردم، یک شیر نشسته بود روی صندلی روبروم...
نشستم پشت میز، چشم ام به کتابم بود که فنجان کوچک و سیاه اسپرسو را گذاشت جلوم، با یک لبخند. یکی هم گذاشت آن طرف میز. نگاه کردم، یک شیر نشسته بود روی صندلی روبروم...
۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه
1242
هی بلوندی،
اینکه موقه خواب کجای پات درد می کنه، میگه روزتو چطو شب کردی. خیلی فرق هس که زانو درد کنه، یا پشت ساق...
اینکه موقه خواب کجای پات درد می کنه، میگه روزتو چطو شب کردی. خیلی فرق هس که زانو درد کنه، یا پشت ساق...
1238
روی کاغذ استنسیل، روی کاغذ استنسیل...
هر صبح پنجشنبه باید گیسوان سرخ را سپاس بگزارم...
روی کاغذ استنسیل، روی کاغذ استنسیل...
قاف قوری را بکنم چرخ، توی صندوق عقب...
روی کاغذ استنسیل، روی کاغذ استنسیل...
شعر می توانست بود، یا باد یا هشدار، و از این همه روح کاغذ استنسیل پرسه را برگزید بی سر و پا توی کوچه ها...
هر صبح پنجشنبه باید گیسوان سرخ را سپاس بگزارم...
روی کاغذ استنسیل، روی کاغذ استنسیل...
قاف قوری را بکنم چرخ، توی صندوق عقب...
روی کاغذ استنسیل، روی کاغذ استنسیل...
شعر می توانست بود، یا باد یا هشدار، و از این همه روح کاغذ استنسیل پرسه را برگزید بی سر و پا توی کوچه ها...
۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه
1235
دست به گریبان بودیم با گاز سه شعله رومیزی مون که دیدیم هوشنگمون توی آشپزخونه جلومون واستاده! بش گفتیم: هوشنگی کی اومدی ما نفمیدیم؟! گف: حاجی ملوم نیس چه می کنی که اصن نفمیدی ما اومدیم که بابا!!! گفتیم: حیقت اش این صبحی که نیمرو ساخته بودیما! یه ذره سفیده تخم مرغه قاطی با زرده ریخت روی گاز، مام بی خیالش شدیم! گفتیم حالا بعد صبحونه تمیزش می کنیم! بعدشم که یادمون رفت تا الان! حالام که لاقربتا حاجی!!! شده ساروج سا !! اسکاچ ام اصن پاسخگو نیس! گذاشتیم دو ساعت خیس خورد، انگار نه انگار! تو گویی سیمان اصن...
هوشنگمون لبخندی زد بمون و گف برو یه کاردی کاردکی چیزی بیار! خولاصه! کاردکو آوردیم و هوشنگمون به یه ترفندی بلخره پاک کرد تخم مرغ خشکیده رو! اما همراش اندکی از رنگ آبی گاز هم رفت! کلی ام خط خطی شد!!! حالا گاز یادگاری ننه هوشنگی بود! داده بود بمون! عتیقه ای بود در نوع خودش...
خولاصه! گاز خط خطی شد و رنگش رفت و تخم مرغ پاک شد. رو کردیم به هوشنگمون و نگامون به زمین گفتیم: حاجی شرمنده تیم! گند زدیم رفت به گاز ننه هوشنگی! هوشنگمون گف: بی خیال!!! پاشو یه چایی ردیف کن به صدای آب پیش از جوشیدن گوش بدیم. و گوش دادیم...
چایی رو که داشتیم می خوردیم بمون گف: گاز که خراب شد بی خیال، اما یادت باشه، هر جا تخم مرغی ریخت، بیم کدورتی می رفت، کج فهمی ای چیزی، همون فِلمجلس باب قضیه رو بگشا و بی بین کی به کیه، روشن کن ماجرا رو. نذار بمونه. که هی بش بال بدی و پر. تو راه کج ات و تو راه کج اش پیش بری و بره، تا بشه مث این تخم مرغ سفت و سیمان! که پاکم اگه بشه، جاش بمونه. اونم واسه همیشه. می فمی که؟
در حالی که بش گفتیم: بله خب. البت که می فمیم، داشتیم فک می کردیم که شایدم باس نیمرو خوری و املت خوری رو تعطیل کنیم. نون بخوریم و پنیر ...
هوشنگمون لبخندی زد بمون و گف برو یه کاردی کاردکی چیزی بیار! خولاصه! کاردکو آوردیم و هوشنگمون به یه ترفندی بلخره پاک کرد تخم مرغ خشکیده رو! اما همراش اندکی از رنگ آبی گاز هم رفت! کلی ام خط خطی شد!!! حالا گاز یادگاری ننه هوشنگی بود! داده بود بمون! عتیقه ای بود در نوع خودش...
خولاصه! گاز خط خطی شد و رنگش رفت و تخم مرغ پاک شد. رو کردیم به هوشنگمون و نگامون به زمین گفتیم: حاجی شرمنده تیم! گند زدیم رفت به گاز ننه هوشنگی! هوشنگمون گف: بی خیال!!! پاشو یه چایی ردیف کن به صدای آب پیش از جوشیدن گوش بدیم. و گوش دادیم...
چایی رو که داشتیم می خوردیم بمون گف: گاز که خراب شد بی خیال، اما یادت باشه، هر جا تخم مرغی ریخت، بیم کدورتی می رفت، کج فهمی ای چیزی، همون فِلمجلس باب قضیه رو بگشا و بی بین کی به کیه، روشن کن ماجرا رو. نذار بمونه. که هی بش بال بدی و پر. تو راه کج ات و تو راه کج اش پیش بری و بره، تا بشه مث این تخم مرغ سفت و سیمان! که پاکم اگه بشه، جاش بمونه. اونم واسه همیشه. می فمی که؟
در حالی که بش گفتیم: بله خب. البت که می فمیم، داشتیم فک می کردیم که شایدم باس نیمرو خوری و املت خوری رو تعطیل کنیم. نون بخوریم و پنیر ...
1234
غذیه یادداشت
الان یاد پل گاسکویین افتاد،
توی نیمه نهایی جام ملت های اروپا...
سال نود و شیش...
وقتی برتی فوکس بیرهوف رو آورد توی بازی،
دو تا گل ردیف زد به انگلیس و رفتن فینال بچه های اون زمون...
بعد اون لحظه های آخر، این پل گاسکویین اومد یه هد بزنه توی گل،
یا شایدم شوت بود...
اما نرسید بش...
داش تیر دروازه رو میشکوندا...
عصبانی...
عصبانیت اش،
و حتا قیافه ش،
مارو یاد پیتر اشمایکل انداخته بود...
این جوری شد که یاد پل گاسکویین، ما رو انداخت به یاد پیتر اشمایکل...
که توی فینال جام ملت های اروپا، سال نود و دو...
بردن از آلمان...
و خب این امر ما رو به یاد این انداخت،
که فینال رو که می بازی،
بیشتر از نایب قهرمانی،
بازنده محسوب میشی...
مخصوصن اگه قبلش قهرمان دون یا شده باشی...
یعنی حذف شدن توی دور مقدماتی، قد باخت فینال سخت نیس...
خولاصه...
یاد یه چیزایی افتادیم...
از ارتفاع پونزده متری...
که اگه یادتون باشه،
قد گوریل انگوری بود...
یه گوریل بنفش...
هعی...
بنفش کمرنگ...
نه نه،
کمرنگ تر...
که بش میگن یاسی...
{غارغاربیساهاب}
1229
یک استکان چایی جلوم، با یک کتاب باز که نمی خواندم. میز بغل را نگاه می کردم، که املت و سیب زمینی سرخ کرده می خوردند با خنده، و از هفته خوبی که گذرانده بودند حرف می زدند، بلند بلند. یک ربع بعد غذاشان تمام شده بود. میز را کثیف و به هم ریخته رها کردند و رفتند. با خنده هایشان و خاطرات شان و شکم های پر. سه دقیقه بعد گارسون آمد. توی دو دقیقه میز را طوری تمیز کرد که انگار هرگز کسی آنجا ننشسته بود و نخندیده بود و غذا نخورده بود و خاطره نساخته بود. انگار هرگز همچون کسانی وجود نداشته اند.
۱۳۹۱ خرداد ۲, سهشنبه
1228
شربت ترین شبهه را شبیه شیواترین تیر آرش به مرز خیال کشاندم، مگر شک ها را شغال ها بخورند، شورِ شور...
۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه
1227
ساحل عافیت ام حوصله اش سر رفته.
سیراب از سراسر سراب ها و نرسیدن ها،
سوت می زند در سایه سدر کهنسالی
که گسترده سرای سایه اش را
زین سو تا آن سوی سرابسرای بی سوسن و سنبل که بهار نمی شود
باغ بی برگی سرسری گرفته زمستان را
سرش سامان بهار را چشم انتظار نشسته...
اما چه فایده...
سیراب از سراسر سراب ها و نرسیدن ها،
سوت می زند در سایه سدر کهنسالی
که گسترده سرای سایه اش را
زین سو تا آن سوی سرابسرای بی سوسن و سنبل که بهار نمی شود
باغ بی برگی سرسری گرفته زمستان را
سرش سامان بهار را چشم انتظار نشسته...
اما چه فایده...
1226
دندان لقایش لق می زند و باران ها پشت رو می روند سوی آسمان هفتم. زیر نور شب نشسته ام و غورباقه ابوعطا خوان سق می زنم، حالا که جلوی باران ها را نمی شود گرفت...
1225
نامبرده در ادامه افزود: اسپ ها پیتی کو پیتی کو پُرسان پی پیتی روان شدند...
آقا کمال اضافه کرد: and you know, that's a pity be mola...
هوشنگ یه نگاهی کرد به قبر آن مرحوم و گف: اسب باس پی هیچی یورتمه بره، مث ایشون...
آقا کمال اضافه کرد: and you know, that's a pity be mola...
هوشنگ یه نگاهی کرد به قبر آن مرحوم و گف: اسب باس پی هیچی یورتمه بره، مث ایشون...
1223
لب حوض نشسته بودیم و تاول پامون رو انگولک می کردیم که هوشنگمون در معیت فری هوندا اومد تو حیاط! گف بمون: حاجی! چت شده؟! پاتو چیکا کردی؟! گفتیم باش: هیچی هوشنگی! رفتیم یه کتونی نو خریدیم از منیریه! همچین کردیم پامون تو مغازه، ردیف بودا! مام باش حال کردیم، دمپایی ابری آمون رو کردیم تو پلاستیکِ کتونیا و با کتونی اومدیم خونه! اما چش ات روز بد نبینه، هر دیقه که میگذشت این تنگ تر میشد لامصب! تا اینکه نزدیکای خونه دیدیم دیگه را نداره! درش آوردیم، دمپایی ابریا رو کردیم پامون برگشتیم مغازه یارو!
گفتیم بش: حاجی، ما نیم ساعت پیش این جفت کفش رو گرفتیم ازت، کوچیکه، می زنه پامونو، یه شوماره بزرگترش رو بمون عطا کن! یاروئه یه نیگه کرد زیر کفش، گفت باش راه رفتی! نمیشه! پس نمی گیریم! گفتیم بش: مرد حسابی راه نرفته باشیم، از کوجا بفمیم گشاده، تنگه، چی جوریاس؟! گف راه فقط تو دکون! رفتی بیرون پس نمی گیریم دیگه...
هیچی دیگه هوشنگی! هر چی زور زدیم، را نداشت! مام ناچار اومدیم بیرون! نشستیم لب جدول، بازم کتونیا رو پامون کردیم، دوییدیم تا خونه، مگه گشاد شن...
نشده ن که! حاصل اینکه انگوشت کوچیکه مون یه چی شده تو مایه های شست! اینم از وضع ما! لامروت دکوندار نامرد باس عوض میکرد دیگه! نه والا بلا؟!
هوشنگمون هیچی نگفت. رفت دو تا دونه چایی آورد واسمون لب حوض، ته شلوارمون رو زد بالا، پامون رو کرد توی آب و بعدش بمون گف: خب پسر! راس میگی یارو! کفشو پوشیدی، تا خونه اومدی، میخوای پسم بدی آخه؟! گفتیم: چیه مگه؟! گف بمون: انّظر ما، این کفشا رو وردار بذار لب تاقچه، هر چن وقتی یه نیگا بشون بنداز، یادت بیاد که، همین جوری نیس که یه کسی رو، یه چیزی رو، باش بری، بعد یوهو بگی عِه اینکه قدم نیس، اندازه م نیس، آقا عوض اش کن. تا توی مغازه بودی، ردیفه! عب نداره. اما پاتو که گذاشتی بیرون، هر یه دیقه ای که از همراهی میگذره، یعنی مسعولیت، ملتفتی؟!
گفتیم: آری هوشنگی، ملتفتیم. ادب همراهی که بمون می گفتی، نه؟ با یه خنده خوب بمون گف: ایول بهت! خودشه! بعدم چاییش رو تموم کرد، رفت فری هوندا رو تمیز کنه. ما موندیم و یه استکان چایی و پای لرز خربزه...
گفتیم بش: حاجی، ما نیم ساعت پیش این جفت کفش رو گرفتیم ازت، کوچیکه، می زنه پامونو، یه شوماره بزرگترش رو بمون عطا کن! یاروئه یه نیگه کرد زیر کفش، گفت باش راه رفتی! نمیشه! پس نمی گیریم! گفتیم بش: مرد حسابی راه نرفته باشیم، از کوجا بفمیم گشاده، تنگه، چی جوریاس؟! گف راه فقط تو دکون! رفتی بیرون پس نمی گیریم دیگه...
هیچی دیگه هوشنگی! هر چی زور زدیم، را نداشت! مام ناچار اومدیم بیرون! نشستیم لب جدول، بازم کتونیا رو پامون کردیم، دوییدیم تا خونه، مگه گشاد شن...
نشده ن که! حاصل اینکه انگوشت کوچیکه مون یه چی شده تو مایه های شست! اینم از وضع ما! لامروت دکوندار نامرد باس عوض میکرد دیگه! نه والا بلا؟!
هوشنگمون هیچی نگفت. رفت دو تا دونه چایی آورد واسمون لب حوض، ته شلوارمون رو زد بالا، پامون رو کرد توی آب و بعدش بمون گف: خب پسر! راس میگی یارو! کفشو پوشیدی، تا خونه اومدی، میخوای پسم بدی آخه؟! گفتیم: چیه مگه؟! گف بمون: انّظر ما، این کفشا رو وردار بذار لب تاقچه، هر چن وقتی یه نیگا بشون بنداز، یادت بیاد که، همین جوری نیس که یه کسی رو، یه چیزی رو، باش بری، بعد یوهو بگی عِه اینکه قدم نیس، اندازه م نیس، آقا عوض اش کن. تا توی مغازه بودی، ردیفه! عب نداره. اما پاتو که گذاشتی بیرون، هر یه دیقه ای که از همراهی میگذره، یعنی مسعولیت، ملتفتی؟!
گفتیم: آری هوشنگی، ملتفتیم. ادب همراهی که بمون می گفتی، نه؟ با یه خنده خوب بمون گف: ایول بهت! خودشه! بعدم چاییش رو تموم کرد، رفت فری هوندا رو تمیز کنه. ما موندیم و یه استکان چایی و پای لرز خربزه...
۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۱, یکشنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سهشنبه
1217
غذیه محمل
خونه نیس که لامصب!
یه درِ که یه خونه م حالا بش وصله...
ازون دَرای شترپسند...
که بانگ درای شد بلند...
که بربندید محمل ها رو عمو بی بی نه...
{غارغاربیساهاب}
خونه نیس که لامصب!
یه درِ که یه خونه م حالا بش وصله...
ازون دَرای شترپسند...
که بانگ درای شد بلند...
که بربندید محمل ها رو عمو بی بی نه...
{غارغاربیساهاب}
1213
آب در کوزه و ما
که کوزه نداریم!!
یار در خانه و ما
که خانه نداریم!!
ولی گرد جهان می گردیم...
علی الحساب...
که کوزه نداریم!!
یار در خانه و ما
که خانه نداریم!!
ولی گرد جهان می گردیم...
علی الحساب...
1212
آقا کمال میگه...
The difference of Exist and Exit is just one S , The S of Sorrow...
As Sorrow ends, Existing ends, and here is the exit door sir...
The difference of Exist and Exit is just one S , The S of Sorrow...
As Sorrow ends, Existing ends, and here is the exit door sir...
1211
در سرداب های کهن اتاقک ام توی ساختمان شماره پانزده، نمک فلفل و زردچوبه به میزان کافی یافت می شود. به میزان لازم نه...
می دانم، می دانم، میزان کافی هرگز به قدر لزوم نیس...
لعنتی...
می دانم، می دانم، میزان کافی هرگز به قدر لزوم نیس...
لعنتی...
1210
آقا کمال میگه:
If you have no ideA, then try ideB, if it doesn't work, then ideC, and you can go on till ideZ...
If it still doesn't work with ideZ, it tell you, it's time to sleep...
Zzzzz...
If you have no ideA, then try ideB, if it doesn't work, then ideC, and you can go on till ideZ...
If it still doesn't work with ideZ, it tell you, it's time to sleep...
Zzzzz...
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه
1205
غذیه غرغرویی که دُم نداشت
یه روز گفتن به یه غورباقه بالغ
شاهدت کیه غرغرو؟
برگشت و گفت
شاهدم؟
مث همیشه...
به عادت معهود
به رسم پیشینیان
خب دُم ام...
بی بین،
ایناهاش...
دست زد به پشت اش،
اما خب یهو،
با این واقعیت شد روبرو
که دیگه دُم نداره او
نه، دیگه دُم نداره او...
یاد بچه گی آش افتاد
که دُم داشت
افتان و خیزان
فرو می رفت
توی آب های خروشان
دور می گشت ز خانه
کودکی ده ساله بوده
شیش در و شیش پنجره...
و خلاصه...
یک هو، یه جایی
که شد بزرگ و اینجوری
دُمش ناغافل شد ناپدید
یه شب خوابید و صب دیگه اونو ندید...
و حالا غورباقه بیچاره
مونده بی شاهد و آواره...
نیشسته توی شالیزارا و نیزارا
- توی هر جا که توش زار داشته باشه آ-
هی می کنه غرغر و نه قدقدا...
که چی اومد به سرش توی این دنیا...
با دُم اومد و بیدم داره میشه خوراک لک لکا...
{غارغاربیساحاب}
یه روز گفتن به یه غورباقه بالغ
شاهدت کیه غرغرو؟
برگشت و گفت
شاهدم؟
مث همیشه...
به عادت معهود
به رسم پیشینیان
خب دُم ام...
بی بین،
ایناهاش...
دست زد به پشت اش،
اما خب یهو،
با این واقعیت شد روبرو
که دیگه دُم نداره او
نه، دیگه دُم نداره او...
یاد بچه گی آش افتاد
که دُم داشت
افتان و خیزان
فرو می رفت
توی آب های خروشان
دور می گشت ز خانه
کودکی ده ساله بوده
شیش در و شیش پنجره...
و خلاصه...
یک هو، یه جایی
که شد بزرگ و اینجوری
دُمش ناغافل شد ناپدید
یه شب خوابید و صب دیگه اونو ندید...
و حالا غورباقه بیچاره
مونده بی شاهد و آواره...
نیشسته توی شالیزارا و نیزارا
- توی هر جا که توش زار داشته باشه آ-
هی می کنه غرغر و نه قدقدا...
که چی اومد به سرش توی این دنیا...
با دُم اومد و بیدم داره میشه خوراک لک لکا...
{غارغاربیساحاب}
اشتراک در:
پستها (Atom)