کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

1077

دم غروبی، هوشنگمون داش با دستمال هوندا رو تمیز می کرد، مام گُل مُلا رو آب می دادیم. نخل مرداب خیلی آب می خواد، انگار کنار نیل درمیاد. اصن، نیلگون، باس بذاری گلدون اش رو توی تشت آب. اما کاکتوس نه. توی بیابونه. یه چیکه آب میدی و ولش می کنی به امون خدا!

به هوشنگمون گفتیم: حاجی! خوش به حال کاکتوس!! ما الان سه ماهم بذاریم بریم، زنده می مونه. نخل مرداب رو اما سه روز آب بش ندیم، دهنش سرویسه. مُرده. هوشنگمون یه لبخندی زد بمون و گف: اون ورشم می بینی؟ گفتیم کدوم ورش؟! گف بمون: اگه بیشتر از پنج چیکه آب بدی به کاکتوس، دو روز نشده تلف میشه. میمیره. عادت کرده به آب کم. طاقت آب زیاد نداره...

گف بمون: آدم تنهام، از یه جایی به بعد، که خو گرفت با تنهایی، دیگه تحمل شلوغی رو نداره. ببری اش توی یه جمع بیشتر از پنج نفر، دو روزه تلف میشه. میمیره. می فمی؟

گفتیم بش: می فمیم. لبخندکی زد بمون و به تمیز کردن هوندا ادامه داد. ما اما با خودمون فک کردیم، می فمیم آیا...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر